آرزوهای تحقق نیافته.!
ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸۸  

وقتی به چیزی که آرزوشو داری و تلاش می کنی بهش برسی و بدستش بیاری

 بعد از مدتها تلاش،صبر،حوصله موفق میشی ،احساس غرور و موفقیت می کنی

اما امان از روزی که موفق نشی ...

شاید خیلی چیزایی که از بچگی تو خیالم بود و آرزوشو داشتم محقق شده و بهش دست پیدا کردم...اما هنوز یک چیزی هست که احساس می کنم کاش می شد یکی می بود

که تو رو می فهمید...

امان از روزهای تکراری و خسته کننده ای که هیچ کسی توش نیست...!

 



 
بعد از 3 سال
ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٧  

 خیلی سخته نوشتن ....نوشتن از از چیری که تو دل می گذره..نوشتن از تحمل...نوشتن ازگذشت زمان...نوشتن از حسرت..نوشتن از پستی و بلندی ها...خوبی ها و بدی ها...و اینکه زندگی ادامه داره و تا کجا ادامه داره هم خودمم نمی دونم...

 



 
 
ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٤  

تنهايي لب دريا، توي ساحل ، دوتا قلب نيمه کاره ... موجاي سفيد و وحشي ، رو تن آبي دريا، مي گن انگار که تو نيستي... منم اينجا تک و تنها!...



 
 
ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٤  

  خيلی دوست دارم برام زمزمه کنی.و من با نجوا های عاشقانه ات به خواب برم.

  پس زمزمه کن.در گوشم زمزمه کن .می خوام به يه خواب طولانی برم.يک خواب

  شيرين.يک خواب رويايی.



 
 
ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٤  



 
 
ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸۳  

 

 اين روزا انگيزه ای برای نوشتن ندارم...می  خواستم خيلی از 

  حرف هايی رو که نا گفته مونده بيام اينجا بنويسم...ولی...ولی

  بهتره که نا گفته باقی بمونه  و من هم به اين  سکوت و تنهايی

 عادت کردم.. چيزی که باعث شد که من بعد از مدت ها بيام بنويسم

  خاطرات خيلی تلخ گذشته ا ست ...اين روزها ست که از ذهنم پاک 

  نميشه   روزهای بين ۱۹دی و ۲۶ دی

  ۱۳۷۹ ...خاطرات تلخی که هنوز با منه...

    ديگه چيزی برای نوشتن ندارم ...فقط اينو بگم خدا رو شکر

  حالم خوبه...زنده هستم و دارم زندگی می کنم و با خوب و بد

  آدما و زندگی می سازم...!



 
 
ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ آذر ،۱۳۸۳  

من آمده ام از فراز دور دست ها
من مي برم سجده به خاک پاک
من مي روم به افق عشق
من با فراغ بال پرواز خواهم کرد
من با طلوع پاکي نماز خواهم خواند
من بر گلدسته عشق بوسه خواهم زد
من با سپيده سحر آشنايم
من آمده ام تا دوست باشم دوست بدارم
و همين سرود سبز خزان مرا به بام عرفان برد
و مرا با سکوت و تنهايي آشنا کرد......



 
 
ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸۳  

همراه خزان از فصل زرد زندگی می روم.شايد مثل دانه های برف در يک روز بهاری آب شوم.شايد مثل برگی زرد زير پاهای عاشقی خرد شوم و شايد زندگی را جای ديگری بيابم.....



 
اين صبح
ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آبان ،۱۳۸۳  

اين صبح،اين نسيم، اين سفره مهيا شده سبز،اين من و اين تو همه شاهدند که چگونه دست و دل به هم گره خوردند....يکي شدند و يگانه تو از آن سو آمدي و او از سوي ما آمد،آمدي و آمديم....او فقط يک دل،دل بود،هواي نشستن و گفتن،يک بوي دلتنگ و سرشار از خواستن.يک هنوز با هم ساده

رفتيم و نشستيم، خوانديم و گريستيم. بعد يک صدا شديم،هم آواز و هم بغض و هم گريه،هم نفس براي باز تا هميشه با هم بودن.براي يک قدم زدن رفيقانه، براي يک سلام نگفته، براي يک خلوت دل خاص، براي يک دل سير گريه کردن.....



 
 
ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸۳  

 امروز حسابی فکر و ذهنم مشغول بود..خوابی روکه ديده بودم داشتم حلاجی می کردم...خواب خوبی بود......باز هم امشب دلم می خواد برم بيرون ...توی حياط ،زل بزنم به آسمون و خوب آسمون رو نگاه کنم.ستاره ها رو بشمرم.و توی دلم باهات حرف  بزنم.حرفای نگفته هنوز مونده......



 
 
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸۳  

 وقتی باهات حرف می زنم،نميدونم چرا نميتونم حرف دلمو بهت بگم

 خيلی دوستت دارم،خيلی بيشتر از قبل، دوست داشتن من قابل وصف

 نيست.دست خودم نيست،تو بگو با اين دل ديوونه چی کار کنم..؟؟؟

 وقتی هم باهات حرف می زنم تمام غم و غصه هامو فراموش ميکنم.. 

  فقط اينو بگم ...يک چند دقيقه ای حرف برای گفتن و ساعت ها دل

برای نگفتن دارم..



 
يک سال گذشت
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸۳  

 يک سال به همين زودی گذشت.

 نمی خواستم سکوتمو بشکنم، ولی يک سالگی وبلاگ بهانه ای شد برای

 نوشتن....که دوباره شروع کنم...حرفايی که توی دلم بود زمزمه های

   تنهايی هام بودند...می خوام دوباره بنويسم...  امروز باز هم من و تنهايی

 تنها نيستيم. با قلب هايی لبريز از آرزو، آرزوهايی که هر دم شکوفه

  می زنند و چشم هايی سرشار از فردا و دست هايی پر از قاصدک

  تا باد قاصدک ها را نبرده به سراغم بيا..........

 

 

         



 
 
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸۳  

بهار و سبزه های خيس و عطر هاو پرنده ها به پايان می رسند حتی شعرها و شکوفه ها در گذر روزگار پژمرده مي شوند اما آن بهاری که به پايان نمی رسد  توئی.
تکرار نام تو  هر جا وهر زمانی که باشدحس ما شدن  را به قلبم می کشاند و دلم را از بيگانگی ها می رهاند. روزها و شبهای بي شماری راپر عطش به اميد ديدار دوباره ات سر کردم از همه راهها وکوچه های بن بست
به تو رسيدم . اميد لحظه هايم بودی و هستي و من باورهای خسته خويش را به پنجره چشمانت می سپارم. اگر بی مقصر مانده بودم، اگر فاصله ها پر از آواز شده و اگر از حسرت ترک خوردم، به معجزه عشق تو همه لحظه های کهن را به پايان رساندم و بگذارهم
 برايت بنويسم تو را به حسرت بزرگيت قسم نگو برگ سبزی در روزهايم نبودی که من هنوز آرزو می کنم  در نگاهم بشکفی. نسيمی معطر همه احساسم را زلال می کند و من عجيب حس می کنم که به دل صبورت نيازمندم. تقصير توست که آرام بخشی و با خوبی و محبّتت مرا عاشق و واله  حضوربودنت ساخته ای.
کاش تا هميشه در چشمان تو زندگی کنم،کاش انبوه تلنبارشده حرف هايم را در نگاهم بخوانی و ببينی که چقدر دوستت دارم و هنوز همان آرزوی هميشگی در دلم موج می زند.فقط باورم کن...........



 
به کدامين گناه کشته شدند؟؟؟
ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ تیر ،۱۳۸۳  

 

dariushking.jpg

 ايران روزهای تلخ بسيار دارد...امروز هم يکی از آن روزهاست...۱۲تير۱۳۶۷ يکشنبه

  صبح برابر با ۳july ۱۹۸۸فرودگاه بندرعباس پرواز ۶۵۵ ايران ایر به مقصد دبی

 خلبان محسن رضاييان هدايت هواپيمای ايرباس آ۳۰۰ را بر عهده دارد...

  هواپيما با ۲۹۰ سرنشين از۶ کشور(متشکل از۲۵۴ايرانی،۱۳ اماراتی،۱۰هندی،

  ۶نفر از پاکستان و ۶ نفر از اتباع يوگسلاوی و يک تبعه ايتاليا از اين ۲۹۰ نفر۵۷ نفر

 آنها کودک و۸ بچه بودند)

 هواپيما با اجازه برج مراقبت بندرعباس برفراز خليج هميشگی فارس به پرواز

  در می آيد و بعد از دقايقی از پرواز(۱۰:۱۵) به وسيله دو موشک پرتاب شده

 از ناو آمريکايی مستقر در خليج فارس  در آسمان منفجر  ميشود.........

 و تمامی مسافران هواپيما کشته می شوند....به راستی به کدامين گناه کشته

 شدند ؟ چه دليلی باعث شد ناو آمريکايی  اقدام به پرتاب موشک به سوی

 هواپيمای غير نظامی کند؟گناه بچه ها چه بود؟ چه سياستی پشت پرده بود؟

  من هنوز از خودم می پرسم چرا؟



 
 
ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ تیر ،۱۳۸۳  

dariushking.jpg

اگر بتوانم دلی را ازشکستن باز دارم بيهوده نزيسته ام
 اگر بتوانم رنجی را بکاهم يا دردی را مرهم نهم يا مرغکی رنجور را به آشيانه باز آورم حاشا که بيهوده نزيسته ام

 

 



 
 
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸۳  

در زندگی من جاهائی وجود دارد که آنجا من تمامی زندگی ام را به خاطر خواهم آورد

  و بدين گونه است که در می يابم ،بعضی ها تغيير کرده اند برای هميشه !

  اما نه برای بهتر شدن!  برخی رفته اند  و بعضی ها باقی مانده اند

  همه اين مکان ها، لحظات خاصی داشتند    با ياران و دوستان

  من می توانم دوباره آن لحظات را فرا خوانم      بعضی مرده اند

  و عده ای هنوز زندگی می کنند و من در زندگی ام تمامی آنان را دوست می داشتم

  اما، از ميان همه اين دوستان و ياران هيچ کدام با تو يارای برابری ندارند...

   با تو !همه اين خاطرات رنگ می بازد هنگامی که به دوست داشتن می انديشم

  به چيزی که مثل هيچ چيز نيست پس من باور دارم که هيچ گاه دلبستگی ام را به

  مردم و هر چيزی که هست از دست نخواهم داد

  و در زندگی ام راه هايی است که قبلاً از آن عبور کرده ام

  من می دانم درنگ خواهم کرد و درباره آنها خواهم انديشيد

  و در زندگی ام تو را بيش از هر چيز دوست می دارم...........



 
things you can tell just by looking at her
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ،۱۳۸۳  

 

 

 



 
 
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ خرداد ،۱۳۸۳  

  من روزی ستاره ها را خواهم شمرد

  وقتی باران می بارد در آسمان پرواز خواهم کرد

  اول صبح را پيدا و به آخر شب خواهم دوخت

  و نقاشی خواهم کرد لحظه های انتظار را

  و آب خواهم دادبنفشه پژمرده باغچه را

  من اميد را در دل ها خواهم کاشت

  و حسرت را از چشم ها خواهم برد 

   من شاد خواهم کرد....من شاد خواهم کرد.....

 



 
تولدت مبارک.....
ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ خرداد ،۱۳۸۳  



 
 
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸۳  

 من دست نوشته روی خاک و برفم

 من هم آواز سينه سرخ، در باد سرو خزانم

 با برگ ريزان می سرايم،با رقص باد دل خوشم

 من جا پای عابران عاشق در شن زار ساحلم

 با غزل هايشان و دل سپردن ها به افق پرواز می کنم

 من اشکهای ترس و نا اميدی را بر گونه ها پاک می کنم

 ارمغان خواهم آورد بوی طراوت را

 پنجره دل ها را باز خواهم کرد

 فانوس روشن دلی را بر طاقچه ها خواهم گذاشت

 من هر چه هستم، هر چه باشم دلم پرازفصل بهار است....